کووید-19

  

 

روز سه شنبه از خواب که بیدار شدم یه حس ناخوشایندی داشتم.

رفتم سرکار و تا غروب تقریبا همینطور بودم که کم کم احساس سرما کردم و سردم شد و کم کم با لرز همراه شد. پاهامم درد گرفته بود و کمر درد هم بهش اضافه شده بود. بعدشم یه سردرد عجیب اومد سراغم.

تا برسم خونه نابود شدم.

تا آخر شب چندین بار تب و لرز داشتم ولی سردرده دست بردار نبود. روز بعدش رفتم دکتر و دکتر گفت کروناست احتمالا اما یک هفته دیگه بیا آزمایش بده ممکنه الآن مشخص نشه و منفی باشه جواب، اما داشته باشی، اما خب با این حال آزمایش دادم و جوابش مثبت شد.

خداروشکر همه علائم فقط همون شب اول بودن و تا امروز دیگه اتفاق خاصی نیوفتاده برام.

یه چیز دیگه که فک کنم از علائم کرونا بوده ، دو روزی بود که معده م درد میگرفت در صورتی که اصلا همچین مشکلی نداشتم قبلا!

خلاصه که ما هم کوویدی شدیم 

تا ببینیم توو این دو هفته چه خواهد شد...

چند روز بود با خودم میگفتم خوب تا الآن چیزیم نشده ها :| :))

 

- الآن تنها دغدغه ای که دارم اینه که خانواده ازم نگرفته باشن خدایی نکرده

  

 

هـیوا ۸ نظر لایک ۱۰

قانون سوم نیوتن

  

  

طبق قانون سوم نیوتن، اگه به جسمی نیرو وارد بشه به همون اندازه نیرو رو بر میگردونه!

بار سوم! تا ببینیم نتیجه چی میشه!؟

 

+سنجاق به پست های رمز دار

 

هـیوا ۵ نظر لایک ۷

سفر کرده

 

 

دیشب در کمال ناباوری برای دختر عموی سی و هفت هشت ساله ام نماز لیله الدفن خوندم...

 

لعنت به کرونا...

 

 

هـیوا ۷ نظر لایک ۹

سالگرد

   

   

چند سالی بود که دقیقا روز تولدم تصادف میکردم :| یه سال یه تریلی توو مسیر پرسمون کرد، یه سال هم یکی از پشت زد داغونمون کرد.

یکی دو سالی بود که خداروشکر اتفاقی نیوفتاده بود تا همین دو هفته پیش!

ما کلا 5شنبه ها تعطیلیم اما دو هفته پیش یه پروژه فورس پیش اومده بود و ناچاراَ اومدم سرکار.

 

موقع برگشت، دقیقا توو ترافیک پل فردیس بودم که یکی از پشت زد بهم و گازشو گرفت رفت!

حالا ترافیکم بو دو لعنتی هی داشت لایی میکشید و میرفت ولی خب خداروشکر جلوش بسته شد و گرفتیمش.

بعد از اینکه زده بود به من گلگیرش زده بود بیرون و از کنار هر ماشینی رد شده بود یه خطی چیزی انداخته بود روشون!

خلاصه که اینم شد تصادف امسالمون! به قول داداشم امسال یکم زودتر تصادفو داشتیم :))

  

القصه که امروز اولین روز  29 سالگیه...

  

   

+ سه هفته پیش جمعه شب از شرکت بهم زنگ زدن که حالت خوبه ؟ کرونا نداری ؟ :| :)) گفتم نه مگه کسی گرفته ؟ گفتن آره فلانی گرفته! تو هم چون مدام باهاش در ارتباط بودی فعلا نمیخاد بیای سرکار تا ببینیم جواب تستش چی میشه! 

جواب تستش مثبت شد و منم تا وسط هفته موندم خونه و جایی نرفتم تا اینکه گفتن آقا پاشو بیا سرکار :))

 الآن سه هفته گذشته و این سری هم جان سالم به در بردیم از کرونا :دی

 

 

هـیوا ۱۱ نظر لایک ۱۱

کرونا نگیریم صلوات

 

 

 یه همکار داریم هر موقع میخواد غذا بخوره حتما باید یه نوشیدنی یا سالاد باهاش بخوره. هر موقع هم میخاد نوشابه ای چیزی بگیره برای منم میگیره و با کلی اصرار ناچارا قبول میکنم.

مثلا وقتی سالاد داره صدا میزنه هیوا سالاد میخوری ؟ و بعد از گفتن نه و تشکر کردن من، یه ظرف بر میداره و برام میریزه. یا وقتی یه قوطی نوشابه داره لیوانه منو بر میداره و به زور برام نوشابه میریزه.

از وقتی که دکتر بهم گفته مواظب قندت باش مراعات میکنم ولی خب این همکار گرامی نمیذاره و منم که عاشق نوشابه ام و نمیشه کاریش کرد :دی

حالا همه اینا به کنار، اون روز داشت با ناهارش زیتون میخورد و دیدم که با دست بر میداره و میخوره، نصف زیتوناش مونده بود و دید من تازه شروع کردم به خوردن ناهار اومد ظرف زیتونشو خالی کرد کنار بشقاب ناهارم :| منم موندم چیکار کنم :| :)) 

البته این بنده خدا اون اوایل کرونا خیلی ترسیده بود و خیلی مراعات می کرد اما از وقتی با یه بنده خدای دیگه ای دوست شده توو شرکت مراعات میکنه ولی بیرون شرکت به گشت و گذار و عشق و صفا می پردازه!

خلاصه  از روز چهارشنبه دارم چک میکنم که خدایی نکرده اون چیزیش نشده باشه که منم چیزیم بشه :(

 

 

+ اینکه پستها لایک میشن اما کسی کامنت نمیذاره ینی لطف دارید و پستها رو میخونید، میشه لطف کنید و روشن بشید ؟ 

 

هـیوا ۱۷ نظر لایک ۲۵

تنها

 

 

خودم تنها، دنیای خودمو تا الآن ساختم

حتی دارم دنیای بقیه رو هم میسازم...

 

 

هـیوا ۴ نظر لایک ۱۳

وقایع الاتفاقیه!

 

  

 توو این چند سال گذشته ، یه سری اتفاقات برام افتاده که تا قبل از اون، فقط توو فیلما همچین اتفاقاتی رو دیده بودم و اصلا فکرشم نمیکردم که برای منم اتفاق بیوفته!

 

1) اولین مربوط به زمانی بود که سرباز بودم!(سال 96)

توو دوران سربازی  فرمانده کل اون قسمتی که سرباز بودم ،خونش یه خیابون با ما فاصله داشت، من راننده شخصی اوشون بودم و یه ماشین شخصی بهم داده بودن که صبحها میرفتم دنبالش میرفتیم تهران و دوباره غروبا بر میگشتیم.

زمستون بود و غروب حوالی ساعت 5 از نیاوران زدیم بیرون به سمت کرج، اوایل یکم بارندگی بود توو راه و طبق معمول ترافیک بود. هرچی به آخرای اتوبان همت نزدیک می شدیم بارندگی شدیدتر میشد تا کم کم بارون تبدیل به برف شد.آخرای همت کلا همه ماشینا ایستاده بودن و سرسره بازی بود و یه سریا داشتن زنجیر چرخ میبستن. تاحالا تجربه رانندگی توو همچین شرایطی رو نداشتم و ماشینم امانت دستم بود، به آقای فرمانده گفتم من نمیتونم رانندگی کنم و خودشو نشوندم پشت فرمون :دی با زحمت و چند سانت چند سانت حرکت کردن رسیدیم به پیچ آخر همت که میخورد به اتوبان تهران کرج. اونجا دیگه ماشینا مدام میزدن به همدیگه و کسی اصن پیاده هم نمیشد :)) بازم با حرکت مورچه ای بعد از کلی زمان اون تیکه هم رد کردیم و رسیدیم اول اتوبان! اونجام به سمت کرج اصلا ماشینی رد نمیشد، ینی ماشینا نمیتونستن یه شیب خیلی کم رو برن بالا و گارد ریل وسط اتوبان رو مردم شکونده بودن که برن به سمت تهران دوباره!

خلاصه بعد از کلی زحمت، به سمت کرج راه افتادیم، یه اتوبوس جلومون بود موقع رفتن از اون سربالایی دقیقا پشتش میخرچید اینور و اونور.

اما جالبی قضیه بعدش بود که در حال حرکت بودیم!

برف به شدت می بارید و هرچند دقیقه یکبار میزدیم کنار که برف پاک کن و چراغهای ماشین رو تمیز کنیم. دقیقا مثل فیلمای خارجی بود که طرف توو برف و بوران توو ماشینش مونده و راه های دسترسی به شهر بسته اس. دقیقا مثل فیلما بود.

ما حدود ساعت 5 غروب حرکت کردیم و ساعت سه و نیم صبح رسیدم خونه !

تا یکی دو روز بعدش کلا اتوبان کرج تهران بسته بود و نمیشد تردد داشت به سمت تهران یا کرج!

  

2) دومیش مربوط میشه به زمستون پارسال (سال98)

قطعا برای خیلیامون از زمان قدیم تعریف کردن که فلان بیماری اومد و چقد آدم مردن و یا اینکه توی فیلما دیدیم که یه بیماری مسری میاد و کلی آدم میگیرن و بعدشم واکسنش کشف میشه ، اما فکر نکنم کسی به این فکر کرده باشه که برای خودمونم ممکنه این اتفاق بیوفته!

اصلا فکرشم نمیکردم که یه بیماری به اسم کرونا بیاد و  باعث تعطیلی و مرگ و میر تا این حد بشه و زندگی همه آدما رو تحت تأثیر قرار بده

 

3)سومیش هم قضیه عید فطر امسال بود.

پدرم برامون تعریف کرده بود که یه سال گفتن فردا عید نیست و همه روزه گرفته بودن اما قبل از ظهر اعلام کردن که عیده و همه تعطیل کردن و رفتن نماز عید خوندن! 

اما اصلا فکرشو نمیکردم که همه اعضای خانواده یکشنبه روز عیدشون باشه و من روزه بگیرم و فرداش عیدم باشه :| :|

 

من مقلد آیت الله بهجب بودم و بعد از فوت ایشون با اجازه آیت الله سیستانی بقا بر میت رو انتخاب کردم. شب ساعت 2 بود که خواهرم گفت که بعضی مراجع گفتن فردا عید نیست. 

برادرمم مقلد آیت الله مکارم بود و دو تامون فردا رو باید روزه میگیرفتیم. گفتیم خب فردا میزنیم بیرون از شهر و اونجا روزه مون رو میخوریم و دوباره بر میگردیم اما خب از اونجایی که برادرم زیاد ماموریت میرفت گفت من دائم سفر هستم و نمیتونم. منم گفتم خب بذار تنها نباشه و دوتامون با هم روزه میگیریم. اما ظهر اعلام شد که آیت الله مکارم هم گفتن امروز عیده و بعد از زنگ زدن به دفترشون مطمئن شد و من تنها موندم و روزه :| :| 

 

 

هـیوا ۹ نظر لایک ۱۲

عقاید یک احمق!

 

 

 

میگه که به نظر من حضرت محمد(ص) یه آدم خیلی باهوش بوده، قرآن رو خودش نوشته.

میگم بابا قرآن کلی معجزه علمی داره داخلش که اون زمان گفته شده و دانشمندا الآن دارن بهشون میرسن و چندتا مثال براش میزنم.

میگه اون موقع اصلا ممکنه ماهواره و اینا هم به فضا فرستاده باشن اما یه اتفاقی افتاده و کل علم اون زمان از بین رفته و ما الآن داریم کم کم به اونا میرسیم :|

همین آدم ده روز اول ماه رمضون مدام به ما میگفت چرا روزه میگیرید ؟ :|

دیروزم میگه با این اوضاع من دو هفته به خدا مهلت میدم یه امام بفرسته وگرنه کلا کافر میشم :| :))
  

باورتون میشه اینا افکار و عقاید یه آدم تحصیل کرده این مملکت باشه ؟ 

همچین همکارای گلی داریم ما :)) 

 

 

هـیوا ۷ نظر لایک ۱۱

از سر گیری!

 

 

 

بعد از حدود 50 روز تعطیلی و خونه نشینی، شنبه فعالیت شرکت دوباره شروع شد و سرکار میرم.

و من همونیم که کلی برنامه توو ذهنم ریختم که توو این تعطیلیا انجام بدم و هیچ کدوم رو نکردم و کاملا به بطالت گذشت...

 

   

+خانم شارمین منو به یه چالش دعوت کرده بودن که بارها میخواستم بنویسم اما تا میومدم یکی دو کلمه بنویسم منصرف میشدم :( و شرمنده ایشون شدم...

 

 

هـیوا ۵ نظر لایک ۶

دنیای مرموز!

  

 

همه ما معمولا اهدافی توو زندگیمون داریم و براشون برنامه ریزی می کنیم.

اینکه مثلا سال دیگه کنکور بدیم، شغلمون رو عوض کنیم، مسافرت بریم و...

برای همه اینا برنامه ریزی میکنیم و دوست داریم بهشون برسیم و برای رسیدن بهشون تلاش میکنیم.

چند روزه دارم به این فکر میکنم که چند نفر از ما آدما لااقل برای رسیدن به تعطیلات عید برنامه ریزی کرده بودیم و تا همین چند هفته پیش مشتاقانه منتظر بودیم که عید برسه و به مسافرتها و تا ظهر خوابیدن هامون دست پیدا کنیم و پیش بینی کوچکترین اتفاقی که بخواد برنامه هامونو کنسل کنه چقد حالمون رو بد میکرد.

یادمه اواخر بهمن میگفتن که یه محموله قراره بیاد و احتمالا عید رو باید تولید داشته باشیم توو یه شرکت ثالث و از اونجایی که نماینده شرکت بودم به عنوان مدیر پروژه باید توو خط تولید حضور پیدا میکردم و  کلی دعا دعا میکردم که توو گمرک بمونن و برنامه های عیدم خراب نشه!

چندتا عروسی دعوت بودیم و چقد دوست داشتم برم...

  

چند روزه دارم به این فکر میکنم که این دنیا چقد مسخره اس!

هیچی از آینده نمیدونی و باید برای آینده ای که هیچی ازش نمیدونی تلاش کنی. تلاشی که ممکنه به نتیجه نرسه!

 

اینکه ندونی فردا قراره چی برات پیش بیاد علیرغم آزار دهنده بودنش میتونه هیجان انگیز باشه 

 

+ عجب سیرکی است...!
 همه‌مان خواهیم مُرد !
 این مسئله به تنهایی
 باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم ...
 ولی نمی‌کند...!

چارلز بوکفسکی

 

+ ایـــنم گوش بدید

امیدوارم حال دلتون همیشه خوب باشه ♥

  

  

هـیوا ۳ نظر لایک ۱۳

تفاوت

  

  

شرکت قبلی که بودم همون اول مثل خیلی شرکتای دیگه ازم یه سفته گرفتن به عنوان ضمانت!

محل کار فعلیم فقط یه فرم برام ایمیل کرده بودن و توش اطلاعات شخصیمو پر کرده بودم و یه چندتا کپی از مدارکم داده بودم بهشون.

روز اولی که رفتم سرکار، یه لپ تاپ و یه گوشی موبایل بهم دادن بدون اینکه حتی قراردادی امضا کنم !

از وقتی که کرونا همه گیر شد یه روز فقط با مترو رفتم و وقتی مدیرمون فهمید، یکی از ماشینای شرکتو داد بهم که با یکی دیگه از بچه ها با ماشین شرکت بیایم و بریم و از وسایل نقلیه عمومی استفاده نکنیم

امروزم واحد ما رو کلا گفت نیاید شرکت و بمونید خونه 

چقدر تفاوت هست واقعا... 

  

+ من خودم به شخصه از گرفتن کرونا نمی ترسم! بیشترین نگرانیم برای اینه که بگیرم و ناقل باشم و آدمای دیگه بخصوص خانوادم از من بگیرن خدایی نکرده:(

  

  

+ از همه جا داره بلا میاد :(
سیل، زلزله، بیماری و ...

برای همدیگه دعا کنیم 

 

 

+لطفا مراقب خودتون باشید ♥

 

 

هـیوا ۱۲ نظر لایک ۱۳

پیر شدیم اما بزرگ نه!

 

 از زمانی که دانشجو شدم رفتم سرکار.

سعی میکردم تا میتونم وابستگی مالیم رو از خانواده کم کنم. مستقل ِ مستقل نبودم ولی حس خوبی به این قضیه نداشتم که بخوام از پدرم پول بگیرم.

از یه جایی به بعد کلا سعی میکردم اصلا چیزی ازشون نگیرم. 

با کم ِ خودم می ساختم. شده بود در طول سال یک بار هم لباس نخرم برای خودم اما این حس که وابسته نبودم به کسی برام خوشایند بود.

کارهای زیادیم تجربه کردم.

مسافرکشی و فروشندگی و طراحی و نصب لوازم خونگی و کارگر ساختمونی و سر زمین کشاورزی کار کردن و ...

 

بعد از کار کردن سر زمین کشاورزی، زانوم گاها درد میگرفت، با خودم میگفتم شاید عصبای پام باشه بهشون فشار اومده. تا چند وقت پیش که دیگه واقعا درد میکرد و گاها زانوم خالی میکرد وقتی میخواستم از روی زمین بلند بشم.تقریبا اوایل ماه بود رفتم دکتر بخاطر درد زانوم و اینکه یه مدت بود سرفه میکردم. برام این بین آزمایش خون هم نوشت.

توو آزمایش خون ، قند خون ناشتام یکم بالا بود(12 تا البته) :| قند خون توو خانواده مادریم رایجه و مادرم هم الآن قند داره :| که با توجه به اون باید خیلی مراعات کنم!

 

برای سرفه هام اولش حدس زد که ممکنه آسم داشته باشم! وقتی چک کردم دیدم یکی از عمه هام آسم داره:| هنوز دقیقا مشخص نشده ولی احتمال آسم خیلی خیلی کم شده و احتمالا آلرژی به سرما باشه! 

 

اما برای درد زانوم ، بعد از رادیولوژی و تست  طب فیزیکی و MRI  مشخص شد دیسک کمر دارم که به گفته خود دکتر توو سن و سال من، بهش میگم دیسک حسابی که ممکنه نیاز به عمل باشه حتی!:| جدیدا درد کمر هم، به درد زانو اضافه شده! باید برم پیش یه متخصص نظر اونم بپرسم!
 

مثل پیر مردا باید هم مراقب قندم باشم هم مراقب کمرم، نزدیک 30 40 درصد موهامم سفید شدن :|

قشنـــگ پیر شدم :))) :دی

 

 

هـیوا ۱۴ نظر لایک ۱۲

فرجام، پایان داستان ( رمز همون قبلی!)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هـیوا
از نام ما مپرسید ما را که می شناسد؟

از ما نشان مجویید ما را که می شناسد؟

هر چند در میانیم از خلق برکناریم

ما همنشین یاریم ما را که می شناسد؟
آخرین مطالب
کووید-19
قانون سوم نیوتن
سفر کرده
سالگرد
کرونا نگیریم صلوات
تنها
وقایع الاتفاقیه!
عقاید یک احمق!
از سر گیری!
دنیای مرموز!
آرشیو مطالب
آبان ۱۳۹۹ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۲ )
دی ۱۳۹۸ ( ۴ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۲ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۲ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۳ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۱ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۲ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۲ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۲ )
دی ۱۳۹۷ ( ۲ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۵ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۳ )
> قدرت گرفته از بلاگ بیان